تبليغاتX
مرغک خیال

نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388  توسط   | 


گرفته هر چه در اين خانه بوي خنده جغد

                               تفو به مرگ كه قدر مرا نمي داند

 

سلام دنيا چه خبرا امروز چه كارا كردي باز كيو بي چاره كردي چرا اينقد عقده اي هستي بد بخت چرا نمي توني يه روزم به كام ما باشي بابا تو كه هر سازي زدي ما رقصيديم  هر بلايي كه خواستي سر ما در آوردي نگفتيم چرا... هر چي شد گفتم قسمته!!!مگه چيز ديگه اي هم ميشد گفت ٬ مي گفتم فلاني مشكل از خودته  به دنيا  واسه چي الكي گير ميدي اما الان مي خوام بهت بگم دنيايي عزيزم گه خوردي لعنتي ... چي از جون من مي خواي جون منو مي خواي بگير ديگه لامصب منتظري خودم بگيرم كور خوندي عوضي من از تو پررو ترم .....ولي راست ميگي آخه تقصير تو نيست  خدا بهت  امر مي كنه اين كارا رو بكني ... بخشيد بهت بد و بيراه گفتم عزيزم با دلي سرشار از تنفر دوست دارم ... اصلا طرف حساب من تو نيستي من بايد تكليفم با خدا روشن كنم پس خدا حافظ  البته فعلا.....

سلام خدا  خوبي چه خبرا امروز چه كارا كردي عزيزم !!!!!! امروز چند تا بي چاره رو راهي اين دنيات كردي با دنيا يه عالمه حرف زدم جوابمو نمي ده تو لا اقل جواب بده.... جواب نمي دي عشقت نمي كشه حال نمي كني حوصله ام نداري خب باشه پس فقط گوش بده ببين من چي ميگم اينكه ديگه زحمتي واست نداره خدا جون دمت گرم با اين دنيات ٬ خوش باش با اين دنيايي كه خلق كردي به خودت بناز٬ بناز كه يه مشت بد بخت بيچاره خلق كردي  با خودت حال مي كني نه ...چيه از كوپنم بيشتر حرف مي زنم كفر مي گم فرشته هاتو گفتي منو بندازن جهنم صبر كن هنوز خيلي باهات حرف دارم به همين زودي خسته شدي خب پس مي خواي منو بندازي جهنم واسه اونكه عصيان كردم به درك به همون جهنم خودت فكر كردي چيه فكر كردي زندگي الانم از جهنم بالاتره نه٬٬ بفرست مگه روزي كه منو مي خواستي تو اين دنيا بفرستي از من پرسيدي كه حالا ازم بپرسي ....ولي راست ميگي اصلا من چه حق دارم ازت  سوال كنم تو خالق من هستي.. كي يه كوزه از كوزه گر مي تونه بپرسه كه چرا اونو واسه كار پستي ساخته و كوزه ديگه رو براي كار نيك راست ميگي ببخشيد ٬ ببخشيد باهات بد حرف زدم همش تقصير خودمه و خودم و نه هيچ چيز ديگه ...خدايا من ميرم كاري نداري خداحافظ !!!! (حتما خدا ٬ حافظ خودشم هست ديگه ) البته فعلا........

امشب اعصابم خراب بود چرت پرت زياد نوشتم از خداوند متعال طلب استغفار دارم چون به مهرباني و حكمتش در كارها پي بردم ولي مقصر خودشه كه همچين بنده عاصي خلق كرده   همينه  ديگه مي خواي بخوا ه نمي خواي هم نخواه به قول معروف مال بد بيخ ريش صاحبش برات متاسفم خدايا واسه اينكه صاحبشم خودتي ............

 

 

 

نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387  توسط   | 


همه مي پرسند:

چيست در زمزمه ي آب؟

چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

چيست اين آبي آرام بلند،

كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟!

...چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت،

مات و مبهوت به آن مي نگري!؟

 نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،

من به اين جمله نمي انديشم.

من...

همه را مي شنوم،

مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم!

 ...به تو مي انديشم!

اي سراپا همه خوبي،

تك وتنها به تو مي انديشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان!

تو بيا

تو بمان با من ، تنها تو بمان!

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه ي گل ها تو بخند...

در دل ساغر هستي تو بجوش،

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست،

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش!

نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387  توسط   | 


نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387  توسط  


 پاسخ به يك پرسش

چه موقعي احساس دلتنگي مي كني ؟

به دليل اينكه از داشتن زبان محرومم نه اينكه نتوانم سخن گويم اما در كلام مرا توان پاسخ به سخني نيست ، پس من لالم!!!!و در كلام منظور و مفهوم سخنانم كاملا مشخص نيست شايد هم عقب افتاده ذهنيم !!! بهر هر حال هنگامي كه اين سوال از من پرسيده شد جوا ب را مي دانستم اما چون در بيان نتوانستم چيزي بگويم گفتم (( نمي دونم )) !!!پس اكنون پاسخت را مي نويسم بخوان و بدان  آن لحظه كه در گوشه ي تنهايي  سرم نياز به تكيه گاهي محكم و استوار داشت كه دل تنگي هايم را در يابد آن تكيه گاه  ديوار سرد اتاقي تاريك و دهشت زا بود... محبوب من آن ديوار سرد غم هايم را در خود نهان مي كرد به نجواهاي دلم گوش فرا مي داد من به جد سكوت را برايش فرياد مي كشيدم و ديوار با چهره اي سرد و بي روح با سكوت پاسخم مي گفت .. آري محبوب اگر تو اكنون فقط  صداي قلبم  را مي شنوي نه صداي زبانم را دليلش اين است قلب من دائم در حال  فرياد كشيدن است و تو را ياراي شنيدن نسيت . چقدر آن حماسه ساز اسطوره اي قلبم را دوست مي دارم سكوت را مي گويم خداوندگار تمام عواطف و احساساتم را ...از من مپرس چه وقت احساس دل تنگي مي كنم زيرا كه همه وقت دل تنگم آيا نه اين است كه فراق يار باعث دل تنگي ست پس بدان كه همه وقت دلتنگم از من پرسيدي دل  تنگ چيستم يا كيستم ؟؟ من دل تنگ اويم اويي كه بناست از اين برهوت برهاندم اويي كه بهانه ي من براي زندگاني ست اويي كه اگر نبود من نيز نبودم اويي كه به نام اميد مي شناسندش اويي كه اكنون در تو جلوه كرده است آري اويي كه اكنون تويي و اكنون كه تو دور از توام و تنها تصويري از تو مراپا بند اين ديار فاني كرده كه اگر همين هم نبود من نيز نبودم ...

حال كه اينها را مي نويسم سر من هنوز بر بازوان مستحكم ديوار تكيه داده است

(( آه كه چه بازوان رويايي )) 

 

نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387  توسط   | 


این یه قسمت از دست نوشته های من برای محبوبم هست  

محبوب من

نمي دانم چگونه بايد از اين كوزه پنهان در خاك سرگشود چگونه اين ميراث زمانه را برايت واگويه كنم نمي دانم صحيح است بيرون كشيدن اين آثار از گوشه گوشه ي ويرانه هاي قلبم چيزي كه مي دانم اين است نمي خواهم به يغما برده شود آنچه يادگار چيزي ست سخت بي رحم كه نامش زندگي ست آري اين است نام آنچه سينه مرا ويرانه اي كرد و مرا مجبور كرد براي بار ديگر به كنكاش در اين خاطرات پوچ بپردازم شايد از خود مي پرسي غرض از اين گفتار ها چيست  و چرا من مقصود خود را روي سنگفرش هاي كوچه هاي تودر تو گذاشته ام بايد بگويم اين است زندگي من شهريست با هزاران كوچه من تنها در اين شهر ايستاده ام و  هر بار بار قدم در راهي مي گذارم بي پايان و بي مقصد در راهي كه بار ها و بارها آن را پيموده ام

محبوبم 

من گمشده ام در اين هزار تو و به آن عادت كرده ام  و همانطور كه مي داني به قول مثل ترك عادت نشانه ي مرض است من را هم راه گريزي نيست اميدي هم نيست

یگانه ی من

به ديوارهاي فرو ريخته مي نگرم  و به فرو ريختن خويش مي انديشم و شايد بدين سان است كه شاعر مي گويد بي تو هم درياي نا آرام دل شايد به طوفانم كشاند..... و يا ديگري مي گويد : آري تو آنكه دل طلبد آني اما افسوس ديريست كاين كبوتر خون آلود جوياي برج گمشده ي جادو پرواز كرده است شايد در اينجا به خود مي گويي اين داستان دراماتيك تمام اين مخلوقات زميني است من هم اين را انكار نكرده ام و نخواهم كرد اما هر كدام از مابه نوعي به اينتراژدي سخت محنت بار خواهيم نگريست از اين مخلوقات تويي بوجود مي آيي به سان خدايان اساطير ومني بدين سان

آري به راستي تو را به سان خدايان مي پندارم اين است آنچه يزدان در نهاد ما مي گذارد از من مپرس چرا هر لحظه از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي پرم زيرا خود خوب مي داني از آن هزار توي چيزي كوچك هم اگر از هر كوچه به عاريه مي گرفتم  سالها و سالها بايد دفتر ها برايت سياه مي كردم  اما  افسوس نه  من را ياراي چنين كاريست نه ارواح ناآرام شهر وجودم چنين خيانتي را مي پذيرند . مي پرسي كدام خيانت؟ براي فاش كردن اسرار شهر دچار عقوبتي سخت وبسيار عظيم خواهم شد

به اين مي انديشي كه من در دنياي خيالات خود بسر مي برم

نه ..... نازنین

اين دنياي واقعي من است و در آن ارواحي هستند كه مرا از شامگاه تا بامداد مي آزارند آنقدر باهوش هستي كه بداني منظورم چيست

ای آرامش بخش جان

ترا به شرافت مظاهر گمنام شرافت قسم بفهم چه مي گويم

آري من در چنين جايي زيست مي كنم وتما م عمر به آن عادت كردم به آن انس گرفتم و برون رفت از چنين ويرانه اي برايم دشوار و بلكه غير ممكن است من به اين برهوت وابسته ام و اين است تقدير

اينها همه پيشگفتاري بود تا داستان خود را راحتر بتوانم نقل كنم شايد كه درك آن برايت راحتر باشد .

نازنینا

من چون طفل شير خواري كه مادرش او را در شهري متروك در گوشه اي نهاده و اين گونه من و اينگونه من از اين شهر سر در آوردم و رشد يافتم و مرا همان ارواح نا آرام كه پيش از اين  يادشان را كردم پرورش دادند همانطور كه ماني را جادوگري سياه دل كه كيدو نام داشت كحصور جادوي خويش كرد اما ماني آنقدر پاك سرشت بود كه روح خبيث كيدو در او اثري نكرد ديگر به اين موضوع نمي پردازم كه اين خود داستان ديگريست كه من را توان گفتن آن نيست

به هر حال روزها و سالها گذشت تا اينكه روزي سالها پيشتر زماني كه در حال جست خيز و شيطنت هاي كودكانه در همان پس كوچه هاي تنهايي و بي كسي خويش و در حال كلنجار رفتن با دوستان نا آرام خود بودم.( شيطنت هاي بچگانه بدين معنا نيست كه هنوز خرد سال بودم بدين معناست كه افكار من هنوز پاك مانده بودبا اينكه ساحل عمرم امواج زياد ديده بود اما خويش را چون كودكي مي پنداشتم كه ديدگانش هنوز سياه نيست) تا آ ن لحظه كه چشمانم به تلالوي چشماني دريايي خيره ماند چشماني كه پرتوش تا عمق وجود من رسوخ مي كرد چشماني كه مرا به  بسترخيالي برد سخت بيهوده و پوچ .

اما من ديگر آن من ديروز نبودم و پا در مرداب گذاردم و خود نيز نمي دانستم به كجا مي روم .

آه ملکه ی خیال و واقعیتم

اشتباه مي كني كه  به خود مي گويي اين مرداب عشق آن شخص بوده

برايت مي گويم تا بداني اين چه مردابي بود آه مي داني بابك ديگر آن كودك دل پاك سابق نبود عطش عشق تمام وجودم را فرا گرفته بود چقدر پست و چقدر زيبا اي اسمانها اي كائنات آيا عشق اين است چقدر زيباست و دلپذير چه گناه دل نشيني به من اعتراض نكن كه چرا مي گويم گناه آري اين احساس زيبا را چگونه مي شود گناه ناميد نمي خواهم با سخنان گزاف سرت را به درد بياورم شايد مي گويي اينها كه مي گويي خود مي دانم

مي دانم مي داني اما لازم هست باز هم بگويم احساسم مي گفت خوشبخت ترين مرد روي زمين  هستم اما  سروشي روحاني از چيزي ديگر خبر مي آورد احساسم خوشبخترين دوران عمرم كم فروغم را سپري مي كرد  اما قلبم مرا از چيزي خبر مي داد دهشتناك به كلي از ياد برده بوده كه من ساكن چگونه شهري هستم و همرهان من در اين شهر كيستند تا آن لحظه بي رحم كه دنيا اين پيرزن فاحشه اين كهنه رقاصه خود را با چنان بي شرمي عريان به  من نشان داد كه چشمانم را چنان تاري و سياهي در بر گرفت كه ديگر چيزي جز ناپاكي هاي آن نمي توانستم ديدن ديگر برايم هيچ چيز معنا نداشت همه چيز پوچ بود و پوچ و پوچ

 

اين بود مردابي كه ازآن سخن گفتم

 از خود مي پرسي مگر چه شد؟ شتاب به خود راه مده مي گويم آه مريم قلب من براي او مي تپيد و قلب او براي ديگري نمي خواهم ديگر توضيح دهم تو خود احساسم را مي داني....

"اين است گناه عشق"

با قدمهاي سست و پاهاي نا توان در شهر قدم بر مي داشتم و آزار ارواح بيش از پيش شده بود ديگر ارواح به آساني در من رسوخ مي كردند زيرا من در مرداب رفته و به شدت  نيروي خود را از دست داده بودم روحم زار و بيمار بود  چنان اشك ريخته كه چشمه هاي اشك در وجودم خشكيده بود وچنان صفحه قلبم سياه شده بودكه باز گشتن از آن محال مي نمود همچون انساني بودم كه حافظه خود را از دست داده و خود را به خاطر آشفتگي و گيجي ديوي مي داند و چون آنان رفتار مي كند تا خود به مسلك ديوان درمي آيد و وقتي حافظه خود را باز مي يابد ديوي شده است كه

نگو كه ديوانه شده ام نه كاملا حالم خوب است ادامه قصه شگفت انگيز شهر وجودم رابشنو ..

اما به ناگاه اتفاقي بس عجيب رخ داد شبي كه از پس افكار پريشان خود مطابق اوقات ديگر در كوچه پس كوچه هاي ويرانه هاي شهر قدم بر مي داشتم نوايي آسماني مرا از حركت باز داشت آه اي خداوندگار تاريكي ها  اين چه نوايي بود كه در اين سياهي شب در اين ويرانه ها بانگ برآورد و مرا صدا زد  به خيال اينكه اين توهمي  يا شوخي يكي از ارواح بيش نبوده باز حركت كردم

اما دگر بار باز آن نوايي آسماني مرا فرياد زد

 آّه اي خدايان ناپاكي ها اين كيست

وچرا مرا مي خواند آرام و دل نشين دوباره سخن سرداد و دگر بار نام مرا خواند و دگر بار

من كه به شدت در حال فرو رفتن در مردابي بودم كه باز گشتي نداشت با شنيدن صدا تن سرد و يخ زده ام چنان گرم  شد كه حركت خون در شريانهايم مرا به وجد مي آورد به سان اينكه كوزه اي شراب در گلويم ريخته اند ديگر تنم فرو نمي رفت ولي راهي هم براي برون رفت نبود چه بايد كرد..؟ آيا تو مي داني

 تمام وجود خود را به ان صداي مهربان دادم ديگر بار من به پرواز در امده بودم آما اين بار نه با چشماني زميني بلكه با نواي آسماني كه صاحب آن را نمي ديدم لمسش نمي كردم با تمام وجودم احساسش مي كردم من با صدا يكي شده بودم حس مي كردم آن صدا خودم هستم غم جانگدازي كه در صدا بود مرا مي سوزاند اما با عشق مي سوختم  شايد هم نمي سوختم بلكه حرارت آن عشق آسماني را تاب نداشتم هر چه بود من مردي زميني بودم آن هم از شهر............ اما هر چه بود وجودم ميل به سوختن داشت آن طور خود را محو و غرق در صدا ديدم ديگر همه چيز را از ياد بردم . از ياد بردم كه نيمي از وجودم در مرداب فرو رفته

 

آه اي يزدان پاك عشق

 چقدر زيباست اين اشك ها و لبخندها و چقدر رويايي به من ايراد مگير كه در سطور قبل حرف از گناه عشق زده ام  و حال از قداست عشق مي گويم من خود هم نمي دانم چرا ولي هر دو اينها را با تمام وجود حس كرده ام ببخش كه گنگ سخن مي گويم  تقصير من نيست زيرا هم آن كهنه رقاصه بي شرم وهم اين قديسه آسماني را اين طور درك كرده ام

 

نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387  توسط   | 


 

        بدان که تو چون خود را دانی نه به واسطه ی صورتی است از تو در تو ٬ زیرا اگر خویشتن را به واسطه ی صورتی دانی از دو حال بیرون نباشد : یا دانی که آن صورت مطابق توست یا ندانی

اگر ندانی که آن صورت مطابق توست پس خود را ندانسته ای در حالی که فرض ما آنست که خود را می دانی

واگر دانی که آن صورت مطابق توست ٬ پس باید خود را بدون آن صورت دانسته باشی ٬ تا بتوانی تشخیص دهی که آن صورت مطابق توست . زیرا که تو ذاتی هستی مجرد از ماده که از خود غایب نیستی

شهاب الدین یحیی بن حبش سهروردی  

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  توسط   | 


اگر هر چيزي معلول علتي است بنابراين خدا نيز مي بايست معلول علتي باشد . اگر چيزي مي تواند بدون علت باشد بنابراين ممكن است جهان نيز بدون خدا باشد هر چند اين بحث فاقد ارزش است . اين استدلال كاملا شبيه استدلال سرخپوستان است كه مي گويند جهان بر يك فيل قرار دارد و خود فيل بر روي يك لاك پشت قرار گرفته است و وقتي به آنها بگوييد پس لاك پشت بر روي چه چيز قرار دارد سرخپوست مي گويد فرض كنيد كه جاي لاك پشت و فيل را عوض كرده ايم . اين دليل آوري هم بي شباهت به استدلال سرخپوستان نيست .

چرا مسيحي نيستم ( برتراند راسل)

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  توسط   | 


سن توماس معتقد بود كه روح با مني انتقال نمي يابد بلكه با هر انساني به طور جداگانه خلق مي شود اگر اين سخن درست باشد كه به سختي قابل قبول است بنابراين وقتي كودكي كه در خارج از چارچوب زناشويي بصورت حرام زاده متولد مي شود بنابراين خداوندگار را در زنا شريك ساخته ايم . زيرا به كودكي روح بخشيده كه نطفه ي آن حرام بوده است اين اعتراض ظاهرا معقول به نظر مي رسد . در ضمن اعتراض جدي تري نيز است كه سن آگوستين را سخت به زحمت مي اندازد وآن مسئاله ي انتقال گناه اصلي است .زيرا گفته مي شود كه روح است كه گناهكار مي شود و اگر روح با نطفه منتقل نمي شود و بطور جداگانه خلق مي گردد چگونه ميراث خوار گناه حضرت آدم است . البته اين ايراد بر سن توماس گرفته نشد .

تاريخچه فلسفه غرب (برتراند راسل)

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  توسط   | 


در موردنقد يكي از دوستان درباره عكسهايي كه براي بعضي از پست ها انتخاب شده است نياز ديدم كه توضيحي داده شود بلكه شبهات مشابهي كه امكان دارد براي بازديد كنندگان عزيز اين وبلاگ بوجود آيد تا حدودي رفع گردد . در بعضي از پست ها منظور از قرار دادن اين نوع عكسها نشان دادن نوعي بكر بودن و پاك بودن احساسات و عواطف انساني  بوده و هدف٫  نشان دادن عرياني روح از هر گونه پوشش بوده است كه پوشش براي مخفي داشتن زشتي هاست وپاكي و زيبايي نيازي به پوشش ندارد وبه هيچ وجه قصد القاءنوعي احساس شهواني به خوانندگان محترم اشعار نبوده كه شهوت  نوعي دوني و فرو مايگي بهمراه دارد . اما در پاره اي ديگر از عكسها نوعي جبر زمانه به اين موجود خاكي مقصود بوده است كه به نظر بنده نمايش دادن جبر نياز به نشان دادن نوعي بي خيالي و لاقيدي روحي و حتي جسمي دارد به هر حال ظلم باعث بوجود آمدن نوعي فرسودگي روحي خواهد بود و فرسودگي زوال بهمراه دارد و در مورد زوال توضيحي نياز نيست كه همگان دانند. در هر صورت به هيچ عنوان غرض از گذاردن اين نوع تصاوير نگاه مبتذل سازنده وبلاگ به اشعار نيست بلكه نوعي نگاه عمومي تر و شايد تا حدودي رئاليست تر به شعر و مفهوم شعر در جامعه و ادب كنوني به اندازه درك اينجانب بوده است

نظرات دوستان هميشگي مرغك خيال و بازديد كنندگان محترم  براي ادامه كار اين وبلاگ بسيار ارزشمند خواهدبود

بابك

                                                                                                                         

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387  توسط   | 


اي روح ِ مسكين ِ من
كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
 
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
 
حيف است چنان خراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
 
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
 
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،
اي روح ِ من،
تو بر زيان ِ تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
 
اين ساعات ِ گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
 
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
 
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.

                                                                                           (ویلیام شکسپیر)

نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387  توسط   | 


 

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
 دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
 نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !

نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387  توسط   | 


 

آدمک آخر دنياست بخند

آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد

 شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني

 کل دنیا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي

بخدا مثل تو تنهاست بخند


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط   | 


 

دنيا را بد ساختند،

 کسي را که دوست داري، هرگز دوستت ندارد

 کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نداري

 اما کسي که تو دوستش داري و او هم دوستت دارد،

 به رسم و آئين زندگي به هم نمي‌رسند...

 و اين رنج است

  زندگي يعني اين...

 زنده ياد علي شريعتي

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط   | 


 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط   | 


            

در  دنیایی که جولانگاه ددان دریوزه است هر آهو صفتی که پای در این وادی خاکی نهد ٫ شود

همان وحشی صفتی که زمان پروردست چه کند بینوای بدبخت؟

که همه می گویند:  (( بکش تا زمانی زنده بمانی )) ...

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط   | 



تنها مرگ
تنها خاك
محدودمان تواند كرد

اما اكنون شرمسارى است كه
زنده زنده
حصارى‏مان كرده است:
شرمسارى از شرارت ِ بى‏حدّ و حصر
شرمسارى از جلادان ابله خويش
هميشه همانان
هميشه همان به خود فريفته‏گان
شرمسار قطارهاى محكومانيم
شرمسار كلمات ِ زمين ِ سوخته‏ايم، امّا
شرمسار درد و رنج خويش نيستيم
شرمسار شرمسار بودن نيستيم.

پس ِ پُشت جنگاوران ِ گريزان
حتا ديگر پرنده‏يى زنده‏گى نمى‏كند
هوا از شهيق ِ گريه تهى است
از بى‏گناهى ِ ما تهى است

پُر ولوله از نفرت و انتقام.

به نام ِ پيشانى ِ كامل، پيشانى ِ ژرف
به نام چشمانى كه من مى‏نگرم
و دهانى كه من مى‏بوسم
امروز و هر روز
به نام اميد مدفون
به نام اشك‏ها در ظلمات
به نام ناله‏هايى كه مى‏خنداند
به نام خنده‏هايى كه مى‏گرياند
به نام خنده‏هاى كوچه
و ملاحتى كه دست‏هاى ما را مى‏بندد
به نام ميوه‏هاى غرقه در گُل
بر زمينى زيبا و خوب

به نام مردان زندانى
به نام زنان تبعيدى
به نام همه آن ياران ما
كه گردن ننهادن به ظلمت را
به شهادت و قتل آمده‏اند

بر ما است كه خشم را شُخم زنيم
و آهن را طالع كنيم
براى نگهدارى ِ تصوير ِ بلند ِ بى‏گناهانى كه
همه جا جَرگه مى‏شوند
و همه جا به پيروزى مى‏رسند.

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  توسط   | 


وه که در جهان کدام ابلهی به پایه ی ابلهی رحیمان رسیده است و در جهان چه چیزی به

اندازه ابلهی رحیمان مایه ی رنج را فراهم کرده است ...! وای بر آن عاشقانی که از رحمشان

برتر پایگاهی ندارند ! شیطان روزی با من چنین گفت: (( خدا را نیز دوزخی هست : دوزخ او

عشق به انسان است . )) وچندی  پیش شنیدم که گفت : (( خدا مرده است . رحم خدا به

انسان او را کشت ...! ))

فردریش نیچه. چنین گفت زرتشت . بخش دوم . درباره رحیمان  

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387  توسط   | 


عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد

من صبوري كردم و تاراج گر مغرور شد

عمر من همراه با تكرار روز و شب گذشت

شمع فانوس جواني دم به دم كم نور شد

خويشتن را بشكني ايثار اگر از حد گذشت

پاكبازي هر چه كردم دشمني منظور شد

راه را از چاه در هر لحظه ايي بايد شناخت

يك قدم غافل شدم يك عمر راهم دور شد

اي جوان كي گفته فصل انتهاست ؟

فصل اميد است و روز ابتداست

زندگي را با چراغ معرفت آغاز كن

در ركاب دوستي با همسفر پرواز كن

در ميان راه اگر هر مانعي ره بر تو بست

عاقلانه با صبوري راه بسته باز كن

نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387  توسط   | 


امشب یک گریه امانم بده
فرصت حرفی به زبانم بده
مژده ای از من به کسانم بده
چون سحر آید به خدا می روم
من دگر از شهر شما می روم
آمده بودم که به دل سادگی
زنده شوم با غم دلدادگی
پر کشم اکنون سوی آزادگی
هدهدمو سوی صبا می روم
من دگر از شهر شما می روم
ای نفس خسته مرا صدا کن صدا کن صدا کن
زین قفس بسته مرا رها کن رها کن رها کن
غمزده ای خدا این همه تنها چرا
بین ز کجا تا به کجا می روم
من دگر از شهر شما می روم

نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387  توسط   | 


با نيايش و دستهاي بر افراشته اي مزدا اي نخست ياري و پشتيباني سپنتامئينيو (نفس پاك) را در خواست مي كنم كه همه ي كارها و كردارم هماهنگ با اشا (راستي) باشد بدان وسيله خرد و هومن و روان جهان را خشنود مي كني

(هات بيست و هشت بند يكم)

 

نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387  توسط   | 


دريغا كه بار دگر شام شد

سراپاي گيتي سيه فام شد

همه خلق را گاه آرام شد

 مگر من كه رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشي در مزاج

بجز مرگ نبود غمم را علاج

و ليكن در آن گوشه در پاي كاج

((چكيده است بر خاك سه قطره خون))

 

نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387  توسط   | 


ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 شباهنگام در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 

نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387  توسط   | 


 هر بار که مرا ميديد، ساعتها گريه مي کرد! آخرين بار که به سراغم آمد، ديوانه وار مي خنديد!  وقتي حالت استفهام را در نگاه من ديد، با طعنه گفت:  تعجب مکن که چرا مي خندم، من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خنديدي و من هاي هاي گريستم!... تازه حرفش را تمام کرده بود که يکباره قطره ي اشکي سرگردان ، در گوشه ي چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفنم:  بنا بود گريه نکني. پس اين قطره ي اشک چيست؟! اشک را با دست پاک کرد  و فيلسوفانه گفت: اين؟ اين قطره، اشک نيست! نقطه است! مي فهمي؟ نقطه ، اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله ي آخرين فصل کتاب ايمانم،  به عشق مردان گذاشتم! من ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم...! 

                                            جز به یکپارچه گیشان در نامردی...(کارو)

نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387  توسط   | 


به خدا التماس کردم

به خدا التماس کردم

تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند

تا الهه عشق از حمایت ما روی بر نگرداند

من زمین و آسمان و ستاره را به حرمت شکوه عشق تو تقدیس می کنم

به حرمت شکوه عشق تو تقدیس  می کنم

نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387  توسط   | 


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او دم گرم خمودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته و اشفته تر سازد

بدین سان بشکند او دایم

 سکوت مرگبارم را.

نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387  توسط   | 


سلاخي سخت مي گريست به قناري كوچكي

دلباخته بود

نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387  توسط   | 


در فراسوی مرز های تنت تو را دوست می دارم

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ای که می زنی مکرر کن

در فراسوی مرز های تن ام تو را دوست می دارم

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی که جسد در پایان سفر،

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد...

در فراسوی عشق تو را دوست می دارم،

در فراسوی پرده و رنگ،در فراسوی پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده

نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387  توسط   | 


دهانت را مي بويند
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويندروزگار غريبي ست نازنين
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان مي دارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار غريبي ست نازنین
آن که بر در مي کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود
روزگار غريبي ست نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته ست
خداي را در پستوی خانه نهان بايد کرد

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  توسط   | 


 آنكه مي گويد دوستت مي دارم

خنياگر غمگيني ست

كه آوازش را از دست داده است

اي كاش عشق را زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش در گلوي من

عشق را

اي كاش زبان سخن بود

آنكه مي گويد  دوستت مي دارم

دل اندوهگين شبي ست

 كه مهتابش را مي جويد

اي كاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ي گريان

در تمناي من  

عشق را اي كاش زبان سخن بود

                                                (احمد شاملو)

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  توسط   |